۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

ثبت احوال

یـه رفیـقـی هـم داشـتـیـم اسـمـش اصـغـر بـود.
وخـتـی ازدواج کـرد، زنـش سـه سـال زحـمـت کـشـیـد هـمـه صـداش کـنـن شـاهـیـن! وخـتـی دیـگـه هـمـه بـه شـاهـیـن عـادت کـردیـم، زنـه طـلاق گـرفـت و رفـت و مـا مـونـدیـمـو شـاهـیـن !!!

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

کرمه دیگه لامصب

یــه مـدتــه فــکــری شــدم بــه جــز بـلاگـفــا دوبــاره ایـنـجــا هـم بـنـویـســم

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

گلمژه به بلاگفا رفت

گلمژه به بلاگفا انتقال یافت!

درود بر شما

به دلیل سخت بودن دسترسی مخاطبان، ازینجا نقل مکان کردم!

ازین به بعد در آدرس جدید مینویسم

وبلاگ جدید گلمژه :  http://golmojeh.blogfa.com/

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

سیاست یعنی

سیاست یعنی خودت بکشی، خودت تشیع کنی، خودت ختم بگیری، خودت قیل و قال کنی، خودت علم خونخواهی بلند کنی، خودت همه را متهم کنی، خودت قاتل را پیدا کنی، خودت قصاص کنی، خودت آب را گل آلود کنی، خودت با یک تیر چند هدف را بزنی...

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

کودکی ام را زندگی میکنم (دو)

پنچ سالگی را زیر درخت انجیر کنار حوض با ماهی ها، ماروپله بازی میکردم! زن همسایه مهربان بود، سر پله که می آمد من را صدا میزد، دستش را جلو نگه میداشت، تا هول هول مهره ها را در کیسه کنم و لی لی کنان دستش را بگیرم. کنار حوض که رخت میشست یک طرفِ دامن بلند گلدارش را بالا می آورد و در کمر گیر میداد، پایش زیر آفتاب برق میزد، موهای کوتاهش صورت گردش را مهربانتر میکرد. همیشه خوب تاس میریختم، بازی را که میبردم ذوق میکرد، مرا در بغل میگرفت، سفت میچلاند، دامنش را روی سرم میکشید، قلقلکم میداد، می خندیدم. پاهایش مثل مرمر صاف بود و سفت. به مثلث قرمزی که در امتداد خط ران های به هم چسبیده اش بود خیره میشدم. از همان موقع است که از قرمز خوشم می آید. صدای کلید انداختن بی بی به در حیاط که می آمد رنگ از رُخش میپرید. بی بی میگفت: "سر سال بلندش میکنم، حیا که ندارد، معلوم نیست کدامشان شوهر اوست، یک شب قصاب دو شب ساعتچی، فقط مانده پای آخوند و روضه خوان هم به خانه مان باز شود!!"... گوشم را چندباری برای رفتن به خانه اش پیچانده بود. اما من اورا دوست داشتم هیچوقت مهره های من را نمیزد!


ادامه دارد...

کودکی ام را زندگی میکنم (یک)


چابک بودم با سری بزرگ که اندامم زیر آن کوچک و حرفهایم به دهانم درشت مینمود. و یک دمپایی نارنجی، با یک عرق گیر مردانه و شلوار نخی تابستانی، و یک کیف آبی، پر از مداد رنگی و دفتر و اسباب بازیهایم که همیشه به دنبالم میکشیدم... هنوز هم تصاویر به روشنی می آیند...

چهار ساله بودم که ابریشم طلایی موهای دخترک را دوست داشتم، پدرش حاجی جبار بود، بی بی میگفت کرایه مان را به وقت نمیدهد. و مادرش با آن ناخن های نیمه لاک خورده دستش که از بلندی به تو خم شده بود شویدپلو درست میکرد.بی بی سپرده بود که نخورم: "مادرجان، اقدس خانوم طهارت نداره، نجس و پاکیش معلوم نیست، هرچی خواستی بگو بی بی برات بپزه". اما بی بی فقط سبزی پلو می پخت. و ما به دور گل قالی می دویدیم و می دویدیم و آسمان به دور سرمان میچرخید، پهن زمین می شدیم و من بوییدن موهایش را که بوی آدامس بادکنکی میداد دوست میداشتم. 

اولین فحش چیزدار زندگی ام را در میان پاهای فرنگیس خانوم زیر سوزش کیسه و سفیدآب بر زبان آوردم و او میخندید و لگن لگن آب جوش بر سرم میریخت، و نمیدانستم از شلاق آب جوش بر پوستم ناله میکنم یا از سنگینی پایش که راه فرارم را بسته بود. و او میخندید و قربان صدقه میرفت که گلپسرمان بلور شد. لباس های بغچه ترمه را تنمان میکرد و اسکناسی میگرفت و میگفت "خانوم راضی باش! فیتیله از تنشان درمیآمد، به ابـُالفرض مث بچه خودم شُستمشان". راست میگفت پیرزن!
ادامه دارد ...


۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

سیر تحول نون خشکی

مسیج اومده:

آهـن آلـــــات، ضـایعــات، نـون خـشـک، پلاستیک پـاره، قوطی و مـقـوا، لوازم بــرقــی، فرش دستباف
خــــــــریــــــــــداریــــم!

با مدیریت احمدی . موبایل: #0936466773

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

باز هم جنتی

دوستان شنیدم جنتی مریضه داره میمیره! من به شدت نگران حالشم! میترسم این بیوفته بمیره یهو زمین و زمان در هم بپیچه، کوها بندری برقصن، خورشید زارپی بیوفته توی سیاهچاله آسمون تیره و تار بشه، دنیا تموم شه! اصن نکنه این ماجرای 2012 که میگن به این ربط داشته باشه! هرچی باشه از اول بوده روی زمین حق آبو گل داره، اصولن بیوفته بمیره دنیا هم باید تموم بشه دیگه!
غیر منطقی میگم؟!

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

خاص پنداری

چرا تصمیم گرفتی ازینجا بری؟
- اینجا کسی قدر هنر منو نمیدونه. صدای ساز من از جنس این مردم خشن نیست!
البته اینجا هنر و موسیقی مهجوره، چی میزنی؟
- گیتار میزنم، البته بیشتر سوت میزنم... ملودی همه آهنگای معروفو با سوت میزنم...[با سوت لاو استوری زد]
آفرین خوب سوت میزنی! موسیقی هم خوندی؟!
- میگم که اینجا کسی ارزش سازو هنر منو نمیدونه ترم دوم دانشگاه دیگه نتونستم درسا رو تحمل کنم هنر من در ظرف این درسای مسخره نمیگنجه... میخوام برم کانادا،اونجا قدر امثال منو میدونن...
پول داری میخوای بری؟! چطوری اونجا زندگی میکنی!؟
- میخوام برم کنار خیابون ساز بزنم، شبا اگه بشه تو کافه ها بخوابم!!! یه رفیقم همین کارو کرد پول جمع کرده یه کاروان خریده یه سگم داره عکسشو دیدم!
تو که میخوای بری اونجا کنار خیابون بزنی خب همین جا کنار خیابون بزن بیشتر پول درمیاری که! خودم دیدم خیلی از جوونا کنار خیابون میزنن، درآمدشم خوبه! یکم گیتار بزن ببینم چی میزنی...
[گیتار صدای عربده و جیغ مویه میداد، آکوردها درب و داغون، میگوید سبکش این است!!]
ولی به نظرم تو همون سوتو ادامه بدی بهتر باشه!

بار شیشه

- آقا بفرمایید، سر بهار پیاده میشیم ...
+ سه نفر؟!
- نخیر دو نفر!

دخترک: [درگوشی] مامان آقاهه از کجا فهمید سه نفریم؟! میدونه نی نی توی شیکمته؟!
مادر: [لبخند]

شرح این روزها

عمو خانه‌اش را فروخت. حالا درآمدشان کمتر می‌شود. با این حال زندگی ادامه دارد. مادرت ادامه دارد. خُروپُف پدرت ادامه دارد. باران که نمی بارد انگار کارمندان کفش هم نمیخرند. حافظ هم پیامکی شده اما یلدا ادامه دارد. تحصیلات تکمیلی ادامه دارد. فیسبوک ادامه دارد. تحریم ها علیه ایران، حکومت شست بر مردم ادامه دارد. واقعاً کاری از دست من بر نمی‌آید. عرضه سکه و صعود ارز ادامه دارد.
تنها کتاب فروشی محلمان، فقط کاغذ رنگی میفروشد و برچسب باربی. صف سبزی فروشی تا سر کوچه ادامه دارد. نمی توانم حرف‌هایم را به دوست دخترم بزنم. نه اینکه نخواهم، نمی‌توانم.

"اگه آشغال دارید بیارید ماهیانه هم فراموش نشه!" آقا اختیار دارید، ماهیانه که چیزی نیست ما روزانه میدهیم! آشغال که داریم، میشود من را ببرید؟! کرایه اش را خودم میدهم، من پُر شده ام. آشغالی ها تاکسیمتر ندارند؟! اشکال ندارد به نرخ آژانس حساب کنید!

فقط دوست دارم همه چیز را بنویسم. اما این هم نمی‌شود، کسی نمیخواند، لایک هم نمیکنند لامصب ها. چه اهمیتی دارد، وقتی دیگر جایی عصرها کباب برگ ندارد. تا وقتی سوپ جو وجود دارد این هم برایم مهم نیست. کمی لیمو بچکانید زندگی خوش مزه تر میشود.

آشفته میگویم میدانم...

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

جریمه

این روزا دیدن ماشین آبی راهنمایی رانندگی ترسناک تر از سبز گشت ارشاده!

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

شکلات

رفتم سر بسته شکلاتا توی یخچال میبینم هیچی توش نیست! به داداشم میگم همشو خوردی پس چرا بسته شو بیرون ننداختی!
میگه همین دیگه بی سیاستی ، مامان میاد بسته شو میبینه نمیفهمه خالیه که ، تا بفهمه یه ماه طول میکشه... دیگه دعوام نمیکنه چرا 3روزه همشو خوردی!!!

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

کره شمالی، پنیر جنوبی!

رهبر دیکتاتور کره شمالی مرد و به رهبر قبلیشون پیوست!
این وسط مردم بدبخت بیچاره تر شدن، چون از فردا صبح باید دوبار به خورشید تعظیم کنن!