۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

کودکی ام را زندگی میکنم (دو)

پنچ سالگی را زیر درخت انجیر کنار حوض با ماهی ها، ماروپله بازی میکردم! زن همسایه مهربان بود، سر پله که می آمد من را صدا میزد، دستش را جلو نگه میداشت، تا هول هول مهره ها را در کیسه کنم و لی لی کنان دستش را بگیرم. کنار حوض که رخت میشست یک طرفِ دامن بلند گلدارش را بالا می آورد و در کمر گیر میداد، پایش زیر آفتاب برق میزد، موهای کوتاهش صورت گردش را مهربانتر میکرد. همیشه خوب تاس میریختم، بازی را که میبردم ذوق میکرد، مرا در بغل میگرفت، سفت میچلاند، دامنش را روی سرم میکشید، قلقلکم میداد، می خندیدم. پاهایش مثل مرمر صاف بود و سفت. به مثلث قرمزی که در امتداد خط ران های به هم چسبیده اش بود خیره میشدم. از همان موقع است که از قرمز خوشم می آید. صدای کلید انداختن بی بی به در حیاط که می آمد رنگ از رُخش میپرید. بی بی میگفت: "سر سال بلندش میکنم، حیا که ندارد، معلوم نیست کدامشان شوهر اوست، یک شب قصاب دو شب ساعتچی، فقط مانده پای آخوند و روضه خوان هم به خانه مان باز شود!!"... گوشم را چندباری برای رفتن به خانه اش پیچانده بود. اما من اورا دوست داشتم هیچوقت مهره های من را نمیزد!


ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر